مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟"
+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت19:40توسط من |
|
About
سلام بر دوستان ابدی من فربد هستم و بنا به خواسته ی عده ای از دوستان می خواستم به عرضتون برسونم که کسانی که تمایل دارند که با من تبادل لینک کنند. به من اطلاع بدهند تا این کار صورت گیرد. در ضمن من هم با نامی که در ابتدای صفحه ی وبلاگ هست (زندگی با اسانس طراوت) در پیوند های خودتون اضافه کنید. با کمال تشکر از شما دوستان که ما رو فراموش نمی کنید.موفق باشید