تبليغاتX
زندگی با اسانس طراوت


















زندگی با اسانس طراوت

برای زندگی کردن هنوز هم فرصت هست اگر...

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن
شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن
معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت ....

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت17:0توسط من | |

سلام بر دو ستان دوست ابدی خودم .

چرا تعجب کردید ؟ بابا منظورم آقا فربده دیگه .

راستش را بخواهید من یکی از دوستان فربد (نجوم به زبان ساده)  هستم . رفیق ما چند روزی کارداشت برای همین هم وبلاگش رو داد دست ما تا بچرخونیمش .

حالا اگه کسی باهاش کار داشت برام نظر بذاره تا من هم به ایشون بگم .

خلاصه اگه من به خوبی دوستم نتونستم مطلب بذارم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید .

راستی داشت یادم می رفت بازم سال نو را به همتون هم از طرف خودم و هم از طرف دوست مهربانم تبریک میگم . امیدوارم سال بسیار خوبی را در پیش رو داشته باشید .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت16:3توسط من | |